**قصیدهٔ آشوبِ سیاه و سپید**
جنگِ دیوهای سیاه و سپید آغاز شد
میدان ز بیم و فریب و ستیز، پرداز شد
نه موازنه ماند و نه عدل بر جای خویش
ترازوی حادثه از خفّت، سرافراز شد
سپیدانِ دیوصفت، عاقبت برتر شدند
و بختِ سیاهان اسیرِ شبی دراز شد
ز پشتِ پرده، دو دستِ نهان ولی پیدا
چنان درونِ نبرد آمدند و راز شد
دگر نه داوریِ پاک بود و نه حکمِ درست
که عدل در قدمِ مصلحت، گداز شد
یکی ز یارانِ سیاه، آن که تند و درشت
به فعلِ خویش، به جور و جفا سرافراز شد
جنایت آفرید و زمین را به زهر آکند
ولیک منعِ حضورش همه مجاز شد
فشارِ پردهنشینان چنان فزود که باز
کارتِ سرخش به تعلیقِ حیلهساز شد
بماند در دلِ میدان، همانکه باید رفت
و این خود آیتی از ظلمِ بینیاز شد
سپید، بهره گرفت از خلل، ز پشتِ فریب
و سرنوشتِ نبرد از نهان، فراز شد
چه موازنه؟ که ز بنیاد، واژگونه نوشت
چه داد؟ کاین ورق از ابتدا طراز شد؟
اگرچه چشمِ تماشاگران پر از فریاد
حقیقتِ تبانی، عیان و باز شد
در این مصاف، نه تنها شکست بود و ظفر
که زخمِ خاطره بر سینهها دراز شد
بماند نامِ سیاهی که سوخت در تبِ جور
و ننگ بر رخِ آنان که کارشان ناز شد