***
### قصیدهٔ کارزارِ سرخ و سپید
دگر باره برخاست غوغای کار
میانِ دو لشکر در این رهگذار
یکی سرخجامه به کردارِ باد
یکی چون سپیده به رخ شادمان
پیِ هم هجوم و پیِ هم گریز
کشانده نبرد اندر این رستخیز
دفاعِ دژِ سرخِ دیرینهسال
که شد آبدیده به رنج و ملال
شناسای ضربآهنگِ هر نبرد
ایستاده در میانِ غبار و نبرد
حمله برند از یمین و یسار
بدونِ پناه و سپاه و تبار
مربی ز سرخی به میدانِ کین
بیاورد یل را به جای نگین
بشد جایگزینِ سردارِ خویش
یکی پیرِ جنگی، پر از فکرهای ریش
که تا خطّ دفاعش نگردد تباه
به دستِ چنان پیرِ کارآزموده و راه
موازنه تا دمِ آخر کشید
که فرجامِ کارش کسی هم ندید
نگاهِ عسس، داورِ قصهساز
مشاهدهگر از پشتِ پردهنواز
از آن تیره قومِ تبارِ نهان
که از پشتِ صحنه کشد این کمان
که ناگاه برقی ز روزن جهید
یکی فرصتِ بیبدیل و شدید
بشد شلیک و طوفان به راه اوفتاد
تپش در دلِ سنگ و راه اوفتاد
گل آمد، گل آمد، گل آمد پدید!
جهان شد سراسر به نامِ سپید!
سپید است پیروزِ این کارزار
شکسته موازنه در روزگار
شد آن شوکتِ سرخ و عزمِ کلان
فدای یکی لحظه از ناگهان
***