**قصیدهٔ فرجامِ سپید**
دگر ز صحنه برآمد خروشِ سرخ و سپید
ز حملههای پیاپی، ز بیم و رنجِ شدید
یکی هجوم همیبرد و آن دگر به شتاب
ز ضدّ حمله گشاده رهِ نبردِ مزید
دفاعِ سرخ، که آبدیده بود و کهن
به ضربآهنگِ خطر ماند استوار و پلید
نه یاوری به پسِ پشت، لیک مردانه باز
گرفته بود صفِ خویش، سخت و رنجکشید
مربیِ سرخ، چو سردارِ خویش را ننهاد
گزید جانشینی ز پیرِ کارآزمید
به قلبِ خطِّ دفاعی، به تجربه، نه شتاب
که گاه مکرِ زمانه بُوَد ز عقل، پدید
چنان گذشت دقایق، که کفههای نبرد
برابر آمده بودند در حسابِ سنجید
موازنه، آخرِ کار، آنچنان سایه فکند
که کس ندید کدامین سپاه گردد چمید
داور ایستاده، نگران، خاموش و ژرفنگر
نه خصمِ این، نه از آن، دیدهبانِ امید
ناگاه در دلِ آن شامِ پرتب و پرگرد
رسید لحظهای از آسمان، شگفت و بعید
فرصتِ استثنایی چو برق، خیمه زد آنجا
که سرنوشت ز کمترین شکاف، راه خرید
و ناگهان ز سپیدی برآمد آن فریاد
گل است، آری، گل است، این صدای فتحِ سپید
سپید، باز سپید، آری، سپیدِ پیروز است
که عاقبت ز دلِ موازنه برون دمید
سرخ، آن همه پایداری و رنج و صبر و دفاع
نماند مانعِ تقدیرِ لحظهای که رسید
چنین بود که نبردی برابر و سنگین
به یک شکفتنِ ناگه، به سودِ نور، خمید
ز حمله تا به دفاع و ز بیم تا به امید
نوشت واقعه را گردشِ زمانِ پلید
کنون بماند ز آن رزم، در نگاهِ کسان
سپیدِ غالب و سرخی که مرد و خم نگزید