قصیدهٔ میدانِ نبرد
به نامِ آنکه شورِ رزم را در جانِ انسان ریخت،
به نامِ آنکه از میدان، هزاران داستان انگیخت.
چو کنگو گام در میدان نهاد از عزمِ پیروزی،
زمین از شورِ مردانش، شکوهی آسمانآمیخت.
نه بیم از نامِ انگلیس، نه هول از نامدارانش،
دلیران را دلِ استوار، زنجیرِ هراس بگسیخت.
ز هر سو حمله برمیخاست چون سیلابِ خشمآلود،
ولی دیوارِ پولادینِ کنگو هیچدم نگریخت.
در آن دروازه، شیری بود با چشمانی از آتش،
که هر شوتِ مهاجمان را به یک پرواز درهم ریخت.
چه واکنش، چه دستانی، چه هوشی، چه شهامتی،
زمان در پیشِ آن گلر ز حیرت لحظهای آویخت.
گذشت از پنجاه و پنج و پرچمِ فتحِ کنگو بود،
ولی انگلیس همچون موج، امید از دل نفروریخت.
پیاپی پاس و تدبیر و تلاشِ راهِ رخنه داشت،
ولی هر راهِ پنهان را دفاعِ کنگو برهم ریخت.
مربی چون به اندیشه فرو شد، یارِ نو آورد،
که شاید بختِ خوابآلود از آن تدبیر برخیزد.
و کنگو نیز با تدبیر، صفآرایی دگرگون کرد،
که بنیادِ برتری را تا پایان استوار سازد.
همه یاران، پناهِ هم، همه دلها یکی گشته،
انسجام و تمرکز و غیرت، سپاهِ عشق را آمیخت.
گذشت از شصت و هفت و باز هم امید با کنگو،
ولی فوتبال، ای یاران، هزاران رازِ پنهان زیست.
یکی سانتِ بلند آمد، چو عقابی از دلِ گردون،
یکی سر زد، یکی فریاد، یکی طوفان، یکی آمیخت.
طنینِ «گل» به هر سو رفت، زمین و آسمان لرزید،
و فریادِ «تساوی» بر لبِ هر عاشقِ میدان ریخت.
بدان ای مردِ میدان، تا نپیچد سوتِ پایان را،
نه فتحی جاودان باشد، نه شکست، آنگونه که پنداشت.