فوتون؛
ای مسافرِ نسبیت،
بیآنکه جرمِ ساکنی
بر شانه داشته باشی،
جهان را
با شتابِ روشنایی
ورق میزنی.
در منشور،
هزار جامه میپوشی؛
سرخ،
سبز،
آبی،
و هزار رنگِ ناگفته
که چشمِ انسان
تنها اندکی از آن را میبیند.
در رگهای الکترونیک
میدوی،
در رایانههای فوتونی
رویای محاسبه را
به پرواز درمیآوری،
و ابرهوشها
از جویبارِ نورِ تو
زبانِ آینده را
میآموزند.
چشم،
پنجرهای است
که با تو
جهان را میخواند؛
و گوش،
در ژرفای فناوری،
با نورِ تو
سکوت را
به پیام بدل میکند.
تو
بر فرازِ کوهها
میگذری،
در اعماقِ اقیانوس
از میانِ آبهای آبی
راهی برای دانستن
میگشایی؛
نه خسته میشوی،
نه درنگ میکنی.
ای فوتون،
تو پرندهای نیستی،
اما همهٔ پروازها
از تو آغاز میشوند؛
تو موجی نیستی تنها،
ذرهای نیستی تنها،
بلکه شعری هستی
که جهان
هر صبح
با روشناییِ تو
آن را از نو میسراید.