گفتوگو با یک فوتون
فوتون!
تو چقدر آزادی را دوست داری؟
تو را با احتمال چه کار است؟
آیا تو نیرو و کار داری؟
تو هم حقِ کار داری؟
تو چه کار میکنی؟
تو کجایی؟
آیا تو هم مخفی هستی یا آشکار؟
آیا تو را چیزی نهان و پنهان میکند؟
تو را چه، یا که، زاده است؟
طول بقا برای تو مفهوم دارد؟
برای زندگی کردن به چه احتیاج داری؟
آیا تو هم فرزند داری؟
گفت:
من عاشق آزادی نیستم؛
آزادی، سرشتِ حرکت من است.
نه زندان را میشناسم
و نه مرز را.
احتمال،
زبانِ جهانِ من است؛
نه تردید،
بلکه شیوهای که هستی
رازهایش را آشکار میکند.
نه نان میخواهم،
نه خواب،
نه هوا؛
در خلأ نیز
راه خویش را میروم.
کار من
رساندنِ نور است؛
از دلِ ستارهها
تا مردمکِ چشمِ تو.
گاه آشکارم،
گاه پنهان؛
نه از ترس،
که از قانونهای جهان.
مرا
آتشِ ستارهها میآفریند،
اتمها،
و هر جا انرژی
لباسِ نور بپوشد.
من فرزندی ندارم؛
اما هر نوری
که از دلِ ماده زاده شود،
برادرِ من است.
و بقا؟
اگر در راه
جذب نشوم،
میتوانم
میلیاردها سال
در سکوتِ کیهان
سفر کنم.
آنگاه از انسان پرسیدم:
تو که چشم داری،
دل داری،
خاطره داری،
و اختیارِ انتخاب،
آیا قدرِ نوری را
که در جانت میتابد
میدانی؟