شعر گفتوگویی فلسفی با یک فوتون است و نگاه کنجکاوانه و انسانی به یکی از بنیادیترین ذرات طبیعت دارد. اگر بخواهم آن را با همان لحن ادامه دهم:
آشنایی با یک فوتون
نمیدانستم تو هم فرمولها داری
تو هم رازهای زندگی داری
شاید تو هم برای بقا
تلاش کنی
تو هم متلاشی میشوی
باید نمایشی داشته باشی
آخر تو مگر درک و شعور داری؟
تو مگر چشم داری؟
تو هم انتخاب داری؟
سرنوشت برای تو هم
خط و نشان کشیده است؟
تو هم برای بودن
احتیاج به شدن داری؟
آیا بزرگترها
برای تو قانون ساختهاند؟
آیا دوست داری
خود را اثبات کنی؟
آیا تو شکل داری؟
اندازه داری؟
اندام داری؟
تو برای چه مدت زندگی میکنی؟
گفت:
من نه خسته میشوم،
نه میاندیشم،
نه آرزو دارم.
من زبانِ نورم،
فرزندِ میدانها و معادلهها.
نه قلب دارم
و نه نفرت،
اما هر بار
که از ستارهای زاده میشوم،
داستانی را
به چشمان جهانیان میرسانم.
زمان برای من
چون سکوتی بیپایان است؛
از نگاه خویش
پیری را نمیشناسم،
اما از نگاه شما
میلیاردها سال سفر میکنم.
نه برای اثبات خود،
که برای آشکار شدن جهان
در راهام؛
هر جا تاریکی
اندکی کنار رود،
ردّ پای من
بر دیوار هستی پیداست.
و تو، انسان،
بیش از آنکه مرا بشناسی،
در جستوجوی خودت هستی؛
من تنها
بهانهای هستم
تا از نور بپرسی،
و از نور،
معنای بودن را.