قصیدهٔ «دو دقیقه»
شبی به فکر و به شعر و خیال بنشستم
میانِ دفتر و جامِ جهان دمی رستم
سه بار تیمِ وطن، بیشکست و بیپیروزی
به انتظارِ قضاوتِ زمانه دل بستم
نه کارِ خویش، که تقدیرِ دیگران دیدم
به دستِ بازیِ بیگانه رشته میبستم
سحر نماز گزاردم به شکرِ خالقِ خویش
دوباره دیده به خوابِ شگفت پیوستم
بدیدم آتشِ سوزان فتاد بر ورزشگاه
ز دود و شعله، دلِ مردمان همه خستم
ز بامِ جایگهِ خویش، مردمان هراسان
فتاده سویِ زمین، از هراس، پیوستم
ز خواب جستم و دیدم هنوز بازی هست
دل از امیدِ صعودِ وطن نمیشستم
یکی به سودِ وطن، ناگهان گلی بنواخت
خروشِ گوینده برخاست: «مرحله را جستم!»
دو لحظه نگذشته، بخت از مدارِ ما برگشت
حریف گل زد و من تلخیِ زمان چشتم
در آن دو دقیقه، دنیا هزار رنگ عوض کرد
چه زود خنده شکست و چه زود غم کشتم
جهان چو گویِ روان است در میانِ قضا
نه هر که خنده زند، تا ابد بُوَد مستم
مباد دل به نتیجه سپردنِ بیگانگان
که این بود سببِ رنجهای پیوستم
اگر بناست صعودی بود، ز خویش بجوی
نه از حسابِ کسانی که نیست همدستم
خرد چنین به من از خوابِ شب پیام آورد:
«کسی که دل به خدا داد، از شکست نرستم؛
ولی کسی که همه عمر، چشم بر غیر دوخت،
به برد و باختِ دگر، بسته ماند و بشکستم.»