مثنوی «زمین و انسان»
زمین چو گونهگون آفریده شد،
ثمر نیز از او دگرگونه شد.
درختِ مو را به خاکی نشاندم،
به آب و به تیمارِ بسیار ماندم.
نه خوشه برآورد و نه میوه داد،
سرانجام برگش ز شاخه فتاد.
دگر خاک دیدم، همان نهال را،
سپردم به آغوشِ آن حال را.
نه چندان رسیدم، نه رنجی کشید،
ولی تاک، دو بار محصول چید.
از این راز، اندیشه در من شکفت:
زمین نیز با ریشهها میگفت:
اگر بسترِ رشد، شایسته نیست،
توانِ شکفتن پدیدار نیست.
چنین آدمی نیز، در هر دیار،
نیازد به دانش، به مهر و وقار.
اگر ریشه در خاکِ ظلمت دواند،
چه بسیار گوهر که پنهان بماند.
اگر باغبان، دانا و دادگر است،
نهالی ضعیف نیز بارور است.
مپندار تنها زمین سرنوشت،
که انسان به انتخاب نیز مینوشت.
محیط ارچه بسیار اثر میکند،
ولی عزم، راهی دگر میکند.
چه بسیار از خاکِ تیره دمید،
چراغی که بر آسمانها رسید.
چه بسیار در باغِ نعمت بزرگ،
کسی گشت بیبرگ و بیبار و برگ.
پس ای مردِ دانا، به هر دو نگر؛
به ریشه، به بستر، به جان و هنر.