مثنوی «رقابتهای خیالی»
هر کس به دنبالِ حیاتِ خویش
در جستوجوی نجاتِ خویش
در هر رقابت، نشان میدهد
معنای بودن، عیان میدهد
چون راهِ پیروزیِ راست بست،
دل در پیِ فتحِ دیگر نشست.
گر قلهٔ عدل، دور از نظر،
دل خوش کند بر مدالی دگر.
گر استقلال از کفِ ما رود،
فریاد در ورزش آید فرود.
گویی که با بردِ یک مسابقه،
درمان شود دردِ هر فاجعه.
گر آزادی از دستِ ما رفت نیز،
دل بست باید به سرگرمی و چیز؟
در بزم و قمار و هوسهای کور،
جویند پیروزی از راهِ دور.
اما چه سود آن همه بردِ مجاز،
وقتی حقیقت بماند به راز؟
پیروزی آن نیست کز بانگ و رنگ،
پوشد شکستِ درون را به ننگ.
آن برد که انسان ز خود دور کرد،
فردای او را همه کور کرد.
رقابتِ نیکی، رقابتِ خرد،
تنها بود آنچه به انسان بَرَد.
آن کس که وجدانِ خود را نباخت،
گر باخت در ظاهر، هرگز نباخت.
پیروزیِ راست، درونِ دل است،
نه آنچه اسیرِ هیاهو و گل است.
ای مردمان! مقصدِ خویش بین،
راهِ حقیقت، نه نقشِ زمین.
زیرا که تاریخ گواهی دهد:
باطل رود، حق بماند ابد.