قصیدهٔ «برندهٔ راستین»
به نام آنکه حقیقت ز نور او پیداست
که راهِ راستی از هر دو عالمش پیداست
همه به فکرِ بُرد و فتحِ روزگارند اینک
ولی نه هر که بَرَد، نزدِ عقل، والاست
یکی به زر طلبد نام و جاه و فرمانی
یکی به زور، که بنیادِ ظلم پابرجاست
یکی به حیله و تزویر، نردِ قدرت بُرد
ولی سرانجامِ آن، حسرتی هویداست
بپرس: برنده کیست ای خرد؟ چه میماند؟
اگر ضمیرِ بشر، خسته و پریشاست
چه دادهایم؟ شرافت، صداقت و وجدان
چه بردهایم؟ غباری که بر سرِ دنیاست
من آن رقابتِ نیکی برگزیدهام هر دم
که ریشه در دلِ ایمان و پاکی و تقواست
نه فخر بر دگری، نه غرورِ پیروزی
که عزتِ بشر از بندگیِ یکتاست
خِرَد غریب شد و جهل، صاحبِ بازار
متاعِ فکر، اسیرِ حسابِ سوداهاست
جهان اگر همه میدانِ برد و باخت شود
نصیبِ آدمی از این سفر، فقط غوغاست
به مقصدی نرسد آن که راه گم کردهست
اگرچه بر سرِ هر قلهای، قدش بالاست
کسی که خویش شکست و هوای نفسش کشت
به پیشگاهِ حقیقت، همیشه پیروز است
نه زر، نه زور، نه تزویر، مایهٔ برتریست
که تاجِ راستی از هر دو کون، والاست
پس ای بشر! به خرد، عدل و مهر رو آور
که جاودانهترین فتح، فتحِ دلهاست.