قصیدهٔ گلستان اصفهان
به یاد شهدای شهر اصفهان
گلستانِ امسال، مثالزدنی بود؛
هر سو شکوفه، هر نفس آکندنی بود.
گلهایی از لبنان، به عطرِ تین و زیتون،
بر شاخِ ایمان، جلوهای آراستنی بود.
گلهای سوری، لالهگون از دشتِ ایثار،
سرخ از وفا، آیینهٔ جاندادنی بود.
گلهایی از مکه، معطر از صفای دل،
با زمزمِ اخلاص، پاک و دیدنی بود.
گلهایی از کربلا، میراثِ آدم،
کز خونِ حق، تاریخ را نوشتنی بود.
گلهایی از جزایرِ مجنون، چون خرمایِ شیرین،
ثمرهٔ صبری که سزاوار چیدنی بود.
گلستانی از پروانه و شمعها،
پروانههایی بینشان در گوشهگوشهٔ زمین،
که سالیان در خاک، پنهان مانده بودند،
و اینک به آغوشِ وطن، بازآمدنی بود.
اما شکوهِ این بهار، آنگاه کامل شد
کز خاکِ اصفهان، گلستانی برآمد؛
شهرِ لالهزار، شهرِ غیرت و ایمان،
که هر کویِ آن، محرابِ جانسپردن بود.
هر لاله، نامِ یک شهید را بر سینه دارد،
هر سرو، نشانِ قامتی خمناشدنی بود.
زایندهرود، گرچه گاهی تشنه ماند،
از خونِ پاکِ لالهها، جاری و جوشنده بود.
ای اصفهان! ای شهرِ مردانِ خدا،
نامت به دفترِ وفا، جاودانه ماندنی بود.
تا باغِ ایران، عطرِ آزادی بگیرد،
از خونِ پاکِ شهیدانت، گلستان ساختنی بود.
سلام بر آنان که رفتند و نماندند،
تا پرچمِ عزت، همیشه برافراشتنی بود.