قصیده حماسی «سپیده از آنِ ماست»
ای دل، اگرچه شب به جهان سایه گسترد،
خورشید را کسی ز مسیرش نگرداند.
طوفان اگر به قامتِ کوه آتش افکند،
آزادگان به بیم، علم بر زمین نماند.
ما وارثانِ رنجِ بلندِ زمانهایم،
از زخمِ روزگار، دلی آهنین بماند.
فریادِ حق اگرچه میانِ غبار گم شد،
آوازِ راستی به دلِ آسمان بماند.
شمشیرِ ما نه از پیِ خون، از برایِ عدل است،
تا ظلم بشکند و نشانِ ستم نماند.
هر گامِ استوار، هزاران امید رویاند،
هر قطرهٔ عرق، چو نگین بر جبین بماند.
دشمن اگر به حیله هزاران کمین بگسترَد،
ایمانِ مردمان چو دژی آهنین بماند.
ما میرویم، گرچه ره از سنگ و آتش آکندهست،
زیرا که عاقبت، اثرِ رهروان بماند.
فردا از آنِ مردمی است کز شکست نترسند،
نامِ بلندشان به فرازِ قرون بماند.
برخیز، ای همسفر، که سپیده نزدیک است؛
از شب، فقط غبار رود، آفتاب بماند.