قصیدهٔ قلههای بلند
به نامِ همّتِ مردانِ راهِ بیپایان
که میگشایند ره را به عزمِ استواران
نه قله از قدمِ استوار میترسد،
نه موج، حریفِ دلِ صخرهسانِ دریادلان.
کسی که با نفسِ خویش جنگ را آموخت،
جهان گشوده شود پیشِ چشمِ او آسان.
به هر شکست، پلی تا به فتحِ دیگر هست،
به هر غروب، نویدِ طلوعِ صبحِ جهان.
ز رنج، گوهرِ صبر است و از تلاش، ظفر،
ز اشک، چشمهٔ امید و از امید، امان.
مگو که راه دراز است و منزلت دور است،
که گامِ راست، رسانَد تو را به باغِ جنان.
نه باد، پرچمِ مردِ دلیر را بشکند،
نه برف، شعلهٔ ایمانِ او کند پنهان.
درختِ ریشهور از تندباد نلرزد،
که استوار بُوَد بر زمینِ پاکنهادان.
به مهر، دشمنِ کینه؛ به داد، خصمِ ستم؛
چنین بنا شود آیینِ مردمِ دوران.
اگر چراغ شوی، تیرگی گریزد زود،
اگر سحر شوی، شب رود ز بامِ زمان.
جهان به نامِ کسانی نوشته خواهد شد
که حق نگه دارند و عهدِ خویش، نهان.
پس ای جوان، به بلندای آرزو بنگر،
که آسمان، وطنِ بالهای انسان.