قصیدهٔ پرچمِ سحر
چو شب بر سرِ این زمین سایه افکند باز
دلِ مردمان گشت گرفتارِ صد راز و ناز
نه فریادِ حق ماند و نه بانگِ داد و خرد
همه راهها گم شد و گم شد آوازِ ساز
ولی از دلِ تیرهٔ حادثه مردی رسید
که میسوخت از دردِ مردم چو آتشگداز
نه از بیمِ طوفان هراسی به دل راه داد
نه از زخمِ دشمن، نه از تیر و شمشیرِ تیز
به دوشِ خود افکند بارِ گرانِ زمان
که بر دوشِ بسیاری از مردمان بود باز
علم برکشید و به میدانِ خطر پا نهاد
چو شیری که خیزد ز خوابِ شبانگاهِ ناز
سپاهش نه از زر، نه از جاه و نه از فریب
سپاهش دلِ پاک و ایمانِ اهلِ نماز
یکی جان فشاند و یکی عهدِ خود استوار
یکی چون کوه ایستاد و یکی چون گداز
زمین از قدمهایشان لرزه بر خویش دید
فلک از شکوهِ حضورِ دلیران به راز
چو افتاد یکی، صد نفر راهِ او را گرفت
چو بشکست پرچم، هزاران علم شد فراز
زمانه گذر کرد و گردِ فراموشی آمد
ولی نامِ آنان نرفت از دلِ سرفراز
هنوز از نفسهایشان میرسد این پیام:
«مرو در پیِ راحتِ خویش، اگر مردِ سازی»
بکوش و برافروز چراغی در این شامِ سرد
که فردا شود روشن از همتِ کارساز
جهان را نه آسایشِ تن، که مردان برند
به نیرویِ اندیشه و بازویِ چارهساز
پس ای دل، اگر طالبِ نامِ نیکی شوی
بمان استوار و بمان همچنان سرفراز.