چشمهای لالهگون
چشمانشان...
با ابروانِ مشکی،
با نگاهی که هزار پیام داشت،
بیآنکه سخنی بگویند.
معصوم بودند،
آنقدر معصوم
که گویی هنوز بوی کودکی
در نفسهایشان جاری بود.
آرام بودند،
آنقدر آرام
که انگار طوفان
در برابر قلبشان
سر فرود آورده بود.
لبخند داشتند...
نه از بیخبری،
نه از آسودگیِ راه،
بلکه از آرامشِ انجامِ وظیفه.
گویی از پیش میدانستند
که راه به کجا میرسد.
آنها
برای آیندگان
تنها یک خاطره نگذاشتند،
تنها یک نام نگذاشتند،
تنها یک مزار نگذاشتند،
بلکه تعهدی گذاشتند
بر دوشِ تاریخ.
نمیتوانم
چشمهایشان را توصیف کنم.
واژهها کم میآورند،
تشبیهها ناتواناند،
و زبان
در برابر آن نگاهها
خاموش میشود.
اما میدانم
هر که به آن چشمها بنگرد،
قلبش میلرزد.
لرزشِ شوق،
لرزشِ اندوه،
لرزشِ عظمتِ انسان.
مگر چند سال داشتند؟
چند بهار دیده بودند؟
چند رؤیا در سر داشتند؟
چه زود
از آغوشِ زندگی
به میدانِ رزم رفتند.
چه زود
از کوچههای کودکی
به وسعتِ حماسه رسیدند.
و چه زود
لالهگون شدند...
لالهگون شدند...
لالهگون شدند...
اما خونشان
بر خاک نریخت،
در رگهای تاریخ جاری شد.
و هنوز
از پشتِ سالها
از پشتِ قرنها
چشمهایشان
ما را مینگرد
و میپرسد:
«آیا شما نیز
پاسدارِ آن تعهد خواهید بود؟».