مرثیهٔ فضیلت در میدانِ زمان
شرم
از بیشرمیِ بیپایان
شرمگین شد.
شجاعت
از پستیِ انسانهای بیمایه
سر به زیر افکند.
دانایی
بر جهلِ جهال
گریان شد،
گریان شد
چنان که کتابها
از اشکِ حقیقت
تر شدند.
صداقت
بر کذب و دروغ
ماتم گرفت،
ماتم گرفت
برای واژههایی
که دیگر معنای خود را نمییافتند.
عدالت
در کوچههای ستم
تنها ماند،
و انصاف
در هیاهوی منفعت
گم شد.
غیرت
از تماشای سازشِ دلها
به خشم آمد،
و آزادگی
در زنجیرِ ترس
فریاد کشید.
اما هنوز...
هنوز در دوردستِ تاریخ
آتشی خاموش نشده است،
هنوز پرچمی
بر فرازِ بلندای انسانیت
میرقصد.
هنوز مردانی هستند
که از طوفان نمیهراسند،
هنوز دلهایی هستند
که در برابر ظلم
خم نمیشوند.
برخیز!
اگر شرم، شرمگین شده است،
تو شرم را بازگردان.
برخیز!
اگر شجاعت سر به زیر افکنده است،
تو قامتِ آن باش.
برخیز!
اگر دانایی گریان است،
تو چراغی در شبِ جهالت باش.
برخیز!
اگر صداقت در ماتم است،
تو سوگندِ حقیقت باش.
زیرا جهان
با سکوتِ ترسویان ساخته نمیشود،
جهان
با گامِ استوارِ آنان ساخته میشود
که در تاریکی
خورشید را باور دارند.