در قالب یک قصیدهٔ حماسی:«قصیدهٔ بیداری در عصرِ غفلت»
ای وای اگر زمانه کر، کور و لال شده بود
در خوابِ غفلت و در بندِ خیال شده بود
او آمد از میِ دنیا و مستیِ هوس
تا رهنمای راهِ دلِ پایمال شده بود
فریاد زد که خیز! که طوفان رسیده است
وقتی که عقل، بندهٔ زر و مال شده بود
گویا تمام دردِ جهان را به سینه داشت
چون قلبِ مردمان، دلِ او لال شده بود
دردِ یتیم و تشنه و آواره را کشید
گویی که با غمِ همه همسال شده بود
آورد هرچه داشت ز طفلان و اهلِ بیت
هر آنچه عشق داشت، به میدان کشیده بود
از شیرخوارِ تشنه گرفته تا جوانِ رشید
هر یک چراغِ راهِ حق و مثال شده بود
عباس، موجِ غیرت و اکبر، شکوهِ عشق
قاسم، نشانِ عهد که خوشفال شده بود
زینب، پیامِ صبح پس از شامِ تیرهرنگ
خورشیدِ صبر، بر سرِ آمال شده بود
او رفت تا که خوابِ گران را شکسته سازد
وقتی که حق اسیرِ هزاران جدال شده بود
اما چه شد که پشت بر آن آفتاب زدیم؟
وقتی که راه، روشن و بیاشکال شده بود
چرا صدای نالهٔ تاریخ را نشنیدیم؟
وقتی که دشت، آینهٔ احوال شده بود
چرا قدم به یاریِ آن قافله نزدیم؟
وقتی که هر قدم، سببِ کمال شده بود
ای دل! اگر هنوز شراری ز نور هست
برخیز، که وقتِ عهد و وصال شده بود
نامِ حسین، بانگِ بیداریِ آدمی است
این پرچمِ بلند، نه یک سال، سال شده بود
تا هست گردشِ فلک و چرخِ روزگار
این قصه، فتحِ قلب و خرد، لایزال شده بود.