آرامش در جهنم
آرامشی عجیب دارد جهنم؛
آرامشِ مردابی
که سالهاست
سنگی در آن نیفتاده است.
شکست در هدف،
نخستین سرودِ آنجاست؛
راههایی بیهدف
که از هر سو میروند
و به هیچ جا نمیرسند.
قلبی شرور
در سینهٔ شب میتپد،
و بنیادهایی بیپایان
بر پایههایی بیپایه
سر بر آسمان میسایند.
بعد از هر آرزو
دیواری بلندتر است،
و بعد از هر امید
سایهای سنگینتر.
مقاومت در برابر راستی
قانون آن سرزمین است،
و درسِ دروغ
در همهٔ مدرسههایش
تدریس میشود.
زحمت بسیار،
اما پیروزی دور؛
دویدن بسیار،
اما مقصد گم.
فریادها
در درههای خاموش
گم میشوند.
آهها
بر سقفِ شب مینشینند.
حسرتها
چون پرندگان زخمی
بر شاخههای خشک
لانه میکنند.
نتیجه، غلط از آب درمیآید،
و هدفها
در میانهٔ راه
تعویض میشوند.
فرصت میرود،
بیآنکه بازگردد،
و نابودی کامل
آهسته و بیصدا
از پشتِ در وارد میشود.
شادی،
غمگین است؛
لبخند میزند
اما چشمهایش
باران را پنهان نمیکنند.
و شب،
شب به باطل میپیوندد،
تاریکی
تاریکی را صدا میزند،
و آدمی
در میان هزار راه
خویش را گم میکند.
این است جهنم؛
نه فقط آتش،
بلکه گم شدنِ حقیقت،
نه فقط رنج،
بلکه عادت کردن به رنج،
و نه فقط سقوط،
بلکه فراموش کردنِ پرواز.