جهنم را تماشا کنید،
چه صحنهٔ شگفتیست؛
تالاری بیانتها
از آینههای شکسته
و صداهای سرگردان.
چه میگوید؟
میگوید:
«هر آنچه میکارید
روزی در برابر چشمانتان خواهد رویید.»
چه میخواهد؟
شاید چیزی جز
فراموشیِ حقیقت نخواهد،
شاید از تاریکیِ دلها
نیرو میگیرد.
خانهٔ چه کسی است؟
خانهٔ آنان
که سایه را
از روشنایی عزیزتر داشتند،
و نقاب را
بر چهرهٔ خویش دوختند.
بازیگرانش
هر روز لباسی تازه میپوشند،
اما نمایش
همان نمایشِ دیرینه است.
نقوشِ دیوارهایش
از آرزوهای سوخته ساخته شده،
و نمایشگاهِ ابزارش
پُر از وسیلههاییست
برای ساختنِ توهم.
در گوشهای
طالعبینانِ بادها
سرنوشت را
بر شنهای روان مینویسند،
و شنها
با نخستین نسیم
همه چیز را میبرند.
جانورانش
نامهای گوناگون دارند:
حرص،
غرور،
دروغ،
و حسد.
شکارچیانش
در کمینِ غفلت نشستهاند،
و طعمه،
گاه خودِ انسان است.
میراث فرهنگیِ آن
انباری از خطاهای تکرارشده است،
داستانهایی که
نسل به نسل
بیآنکه آموخته شوند
بازآفرینی میشوند.
نمادهای معاملاتیاش
بر تابلوی سود و زیان
چشمک میزنند،
و ارزشها
به بهایی ناچیز
خرید و فروش میشوند.
قربانیان
در قرارگاههای خاموش
نام خویش را
در میان گرد و غبار
گم کردهاند.
و رفتارهای پرخطر
چون آتشی پنهان
از دستی به دست دیگر
میگردد.
جهنم را تماشا کنید؛
شاید دورتر از آن نباشد
که میپنداریم،
شاید هر جا
که حقیقت فراموش شود
و انسان
خویشتن را
از یاد ببرد،
سایهای از آن
پدیدار گردد.