رودخانههای جاریِ جهنم
رودخانههایی دارند
که بیوقفه میگذرند،
نه از آب،
که از آرزوهای فراموششده.
کشتیهایی بر آن رواناند،
سنگین از بارِ غرور،
و بادبانهایشان
از وعدههای کهنه پُر شده است.
ماهیها
در ژرفای آن شنا میکنند،
بیآنکه بدانند
جریان به کدام تاریکی میرود.
ماهیگیران
بر ساحل نشستهاند،
تورهای خویش را
در آبهای مبهم میاندازند
و انتظارِ معجزه میکشند.
گوشماهیها
قصههای دور را
در خود پنهان کردهاند،
اما کمتر کسی
سر بر آنها میگذارد
تا صدای حقیقت را بشنود.
بر اسکلهها
بازی ادامه دارد،
خندهها،
رقصها،
و طنازانی که
هر روز نقابی تازه بر چهره میزنند.
خودفروشی
در بازارهای روشن
چون کالایی عادی
دست به دست میشود.
ویلاهای کنار رود
قد کشیدهاند،
پنجرههای بزرگ،
دیوارهای بلند،
و اتاقهایی
که گاه از سکوت
انبوهتر از جمعیتاند.
اما این همه چیست؟
چرا در میان این زرق و برق،
خستگی موج میزند؟
چرا در میان این ساختمانهای بلند،
ناتوانی
چون سایهای سنگین
بر دوش آدمیان افتاده است؟
شاید جهنم
همین باشد؛
آنگاه که همه چیز هست
جز آرامش،
آنگاه که دیوارها بالا میروند
و دلها کوچک میشوند،
آنگاه که رودخانه جاری است،
اما تشنگی
پایان نمییابد.