جهنم میرقصد،
از زهر،
از آتش،
از آتشسوزیِ قرنها سکوت،
و آتشبازیِ فریبکاران
بر بامِ شهرهای خسته.
میرقصد
و ستمگران را میبلعد،
آنان که بر تختِ دود نشستهاند
و خود را جاودانه پنداشتهاند.
فریبکاران میسوزند،
و فریبخوردگان
در میان خاکسترها
چهرهٔ حقیقت را جستوجو میکنند.
مدرنیسم،
با نقابهای رنگارنگ،
از کوچههای بیخاطره عبور میکند،
و آزادی،
در قفسی زرین،
نام خود را فریاد میزند.
مکرِ گرگ
در لباسِ شبان،
گله را به درهها میکشاند؛
و گوسفندان،
خسته از ترس،
سایهها را حقیقت میپندارند.
مارها
از شکافِ سنگها بیرون میآیند،
با زبانی دوشاخه
و وعدههایی شیرینتر از زهر.
درهها
پژواکِ فریادهای فراموششدهاند،
و کوهها
شاهدان خاموشِ روزگار.
اما روزی،
از دلِ همین آتش،
از میانِ همین خاکستر،
صدایی برخواهد خاست؛
صدای آنان
که نه گرگ بودند،
نه مار،
نه فریبکار؛
و آن روز،
جهنم دیگر نخواهد رقصید،
بلکه ستم
در شعلههای خویش
به زانو درخواهد آمد.