:::
کشورشان، زیبایِ زشت است
خیابانها آذینِ رنگ و نور
لباسها رنگارنگِ آخرین مُدِ غرب
کفشها از مزونهای تازه رسیده
اما نخِ همهشان
از بیرون مرزها بافته شده است.
کارخانهها
چون خوابِ نیمروز خاموشاند
کارگر
دست بر زانو نشسته
و صنعتِ خانه
چون چراغی بیروغن
کمسو میسوزد.
در جادهها
اتومبیلهای درخشان میدوند
نامهای بلند و بیگانه بر پیشانیشان
اما در پسِ آن همه جلوه
تولیدِ خانه
همان خر و گاو و قاطر است
گاری و درشکه
که آهسته از گردِ زمان میگذرند.
سیاستمداران
بازگشته از کلاسهای دور
با چمدانِ واژهها
پر از اصطلاحات نو
از فلسفههای غربی
تا نسخههای پیچیدهٔ قدرت.
میگویند جهان را خواندهاند
اما کوچههای خود را
کمتر.
و من
میان این همه هیاهوی نو شدن
گاه با خود میگویم:
چه بگویم
که نگفتنش
شاید رساتر باشد.
:::