:::
در باتلاقی که تا سر بالا آمده است
ما ایستادهایم
با گرههایی در گلو
و گرههایی در تاریخ
که هیچ دستی
جرأت باز کردنشان را ندارد.
حمامهایتان
پر از شورابه است،
شرابهایتان
از جامهایی میچکد
که طعمِ خون و چرک گرفتهاند.
آب مینوشید
و وانمود میکنید
که هنوز آب است.
اما زمین میداند،
دیوارها میدانند،
و سایههایی که شبها
بر شهر میافتند
نامِ واقعیِ این مایع را میدانند.
رقص میکنید
در تالارهایی که سقفشان
از صدای انفجار ترک خورده است.
موسیقیتان
از دهانِ بمبها بیرون میآید،
ضرباهنگش
با لرزشِ زمین تنظیم شده است.
و بیرون از تالار
کوچهها پر است از نامهایی
که دیگر کسی صدایشان نمیزند.
کودکی که دیروز
بادبادک را دنبال میکرد
امروز
در دفترِ خاک ثبت شده است.
جوانی که
نقشهی فردا را در جیب داشت
اکنون
در جیبِ خاکستر خوابیده است.
مردانی افتادهاند
که قامتشان
سایهی درختان را کوتاه میکرد،
و شیرزنانی
که با چشمانی روشن
میان آتش ایستادهاند
تا نامِ زندگی
به کلی فراموش نشود.
اما باتلاق
هر روز بالا میآید،
آرام
سنگین
بیصدا.
و ما
با گلوی زخمی
با دستهایی که هنوز میلرزد
با قلبهایی که
از دیدنِ این همه تاریکی
سنگین شدهاند
هنوز
نامِ انسان را صدا میزنیم.
شاید روزی
کسی از میان این گل
برخیزد،
دستهایش را در آبِ تازه بشوید
و به زمین بگوید:
کافی است.
دیگر
هیچ رقصی
با صدای بمب
آغاز نخواهد شد.
:::