## سوال، سوال، سوال
سوال، سوال، سوال
دیوانهام کرده است
میپرسم
تا بفهمم
دوباره میپرسم
باز
سوال، سوال، سوال
نمیگذارد بخوابم
نمیگذارد بنشینم
نمیگذارد
آرام بگیرم
قرار ندارم
قرار، قرار ندارم
چرا
دست از من برنمیداری؟
ای پرسشِ بیامان
ای سایهسارِ بیپایان
چرا
رهایم نمیکنی؟
دیوانه، دیوانه شدهام
از این همه کوبشِ بیصدا
از این همه فریادِ درون
نجات، نجات
کجاست راهِ رهایی؟
کجاست آن جواب؟
جوابِ تو
چقدر دوری
و سوال
چقدر نزدیکی
جواب
آن سویِ افق ایستاده است
و سوال
در گلویم
در خونم
در نفسهای من
میتپد
تاریکی نزدیک است
روشنایی
چه تاریک دور مانده است
و من
میان این دو پرتگاه
بیچارهام
بیچاره
بیقرار
بیپناه
خدا
با مردم است
یا با دلِ شکستهی من؟
خدا
در آن سویِ سکوت است
یا در همین
فریادِ خستهی من؟
سوال، سوال، سوال
هنوز میآید
هنوز میکوبد
هنوز
دست از من برنمیدارد
و من
میانِ جنون و دعا
فقط صدا میزنم:
نجات
نجات
نجات
---