:::
**قصیدهٔ شبِ بیداری**
طفلانِ شیر نمیخوابند
پستانِ مادر نمیگیرند
آرام نمیگیرند
گویی دلِ کوچکشان هم
آوازِ میدان را شنیده است.
مادران نمیخوابند
چشمها بیدار
دلها بیدار.
پدر
بالای سرِ کودکان
چون نگهبانِ شب
ایستاده و مینگرد
به فردایی که میآید.
فردا روزِ دیدار است
روزِ خروشِ میدان.
ایران!
ایران!
ایران!
در کوچهها
در خانهها
در دلهای کوچک و بزرگ
یک صدا میپیچد:
ایران! حمله!
ایران! حمله!
کودکان
با چشمهای روشن
با دستهای کوچک
پرچمها را میجنبانند.
کودکان!
کودکانِ ایران!
مادران نجوا میکنند:
ایران…
ایران…
و پدران آرام میگویند:
فردا
روزِ میدان است.
ایران!
ایران!
ایران!
پس بخروش ای شهر
بخروش ای میدان
بخروش ای دلهای بیدار.
کودکان!
ایران!
حمله!
کودکان!
ایران!
حمله!
تا سپیده بداند
تا آسمان بشنود
که این سرزمین بیدار است.
ایران!
ایران!
حمله!
ایران!
حمله!
:::