::
**قصیدهٔ شبِ پیش از نبرد**
فردا نخستین دیدار است
حریف، سرتاپا آماده
و ما…
چگونه بخوابیم؟
چگونه چشم ببندیم
وقتی میدان ما را میخواند؟
ایران صدا میزند.
ایران!
ایران!
ایران!
مبادا خواب بمانیم
مبادا لحظهٔ میدان را از دست بدهیم
که فردا
نامِ ایران باید در باد بپیچد.
در شیپورها بدمید!
در شیپورها بدمید!
امشب صیحه در آسمان است
امشب شهر بیدار است
امشب دلها چون طبل میکوبد.
ایران! خروش!
ایران! خروش!
ای یاران!
ای یاران!
برخیزید از هر کوچه و میدان
با پرچم و فریاد
با امید و ایمان.
الا یاران!
الا یاران!
نامها در باد میپیچد:
حاج قاسم!
هرمز!
فتح!
فاتح!
و آن نگهبانِ بیدارِ امید:
باور!
باور!
باور!
باور که دروازه فرو نمیریزد
باور که میدان از ماست
باور که سپیده نزدیک است.
در شیپورها بدمید!
در شیپورها بدمید!
بگذار فریاد از شهر برخیزد
بگذار آسمان پرطنین شود
بگذار لرزه در دلِ میدان بیفتد.
ایران! خروش!
ایران! خروش!
گامها استوار
پرچمها در باد
و صداها چون موج در شب.
ایران!
ایران!
ایران!
فردا
وقتی خورشید بر میدان بتابد
بدانند همه در هر کران:
این سرزمین بیدار است
این مردم بیدارند.
و خروشِ ایران
چنان بلند است
که دلِ دشمن
از هیبتِ آن
به لرزه میافتد.
ایران! خروش!
ایران! خروش!
ایران! خروش!
:::