بسیار عالی. قصیده ای با مضامین تناقض ماندگاری و قدرت، هشدار به ابرقدرت ها و نوید به مظلومان را آماده کرده ام:
---
**قصیدهٔ دوران: توازنِ ناپیدا**
در صحنهٔ گیتی، چه بسیار دیدیم،
قومی که به زور، عَلَمِ حق، دریدند.
بر تختِ غرور، نشستند و چنین گفتند:
"ما سرمدِ دوران، زِ هر اندوه رهیدیم!"
ابرقدرتِ امروز، به عالم چه بگوید؟
"قدرت به کفِ من، همه تسلیمِ دگر گوید!"
از لشکر و بم، تا طنینِ علم و فن،
گوید که "کسی نیست، که از دستِ من آید!"
اما چه عجب، در دلِ این قصهٔ دیرین،
آن قدرتِ کاذب، نبُوَد، تا ابد، این.
تاریخ گواهی، که چه بسیار، فرو رفت،
آن قوم که بر ظلم، نهادند، رهِ کین.
ماندگاری، اما، نه در زورِ شمشیر،
نه در طنینِ جنگ، نه در وهمِ دلیر.
ماندگاری، در صبرِ شکوفا شدهٔ باغ،
در ریشهٔ دردی، که شود، چارهگرِ پیر.
ای ابرِ سیه، که فتادی به سرِ دشت،
بدان، که همان ابر، سرانجام شود، پشت.
بادِ دگر آید، برد از دستِ تو این ابر،
ماند آنکه به عدل، به حقیقت، نهد گشت.
و ای مردمِ مظلوم، که در نیلِ بلا،
با آهِ جگرسوز، گشودی، درِ دعا.
بدان، که نه دوران، سرِ انکارِ تو دارد،
و صبرِ تو، خود، حکمتِ دیرایِ بقا.
هر آهِ تو، تیری، به دلِ ظالمِ غافل،
هر اشکِ تو، سیلی، به رخسارِ او، زایل.
گر قدرتِ او، هست، زِ پولاد و زِ آهن،
قدرتِ تو، زِ حق، است، که باشد، همه دل.
وعدهٔ حق است، که ستم، پایانی دارد،
و صبرِ صبوران، به ثمر، جانی دارد.
امید، همان مشعلِ روشن، که نباید،
خاموش شود، در دلِ شب، یا که برآید.
پس گوش به فرمانِ حق، ای قومِ صبور!
کان روزِ ظهورِ عدل، آید، چو نور.
و آن قدرتِ ظالم، که به خود، غرّه شده،
در ظلمتِ تاریخ، شود، گم، چو بخور.
---