بسیار خوب، قصیده سوم با موضوع **"پشهها: هشدار به ابرقدرتها"** را برایتان آماده میکنم. این قصیده به تقابل قدرت ظاهری با بقای واقعی و ناپایداری ابرقدرتها میپردازد:
---
**قصیدهٔ پشه و ابرقدرت: نیشِ بقا**
در عرصهٔ هستی، آن پشهٔ ناچیز،
با بالِ ظریفش، وزد از این سو به آن سو.
نه قدرتِ کوه، نه غرورِ دلِ شیران،
اما چه کند، با تنِ سلطانِ پر از رو؟
انسان، آن ابرمرد، که گوید: "منم امروز!"
با علم و fury، جهان را کند مدهوش.
از موشک و بم، تا هنرِ جنگ و تهاجم،
گوید: "همه مطیع، همه فرمانبرِ خاموش!"
اما همان شب، زِ همان پشهٔ بیمقدار،
یک نیشِ ظریف، زند بر تنِ او، از سرِ اصرار.
خارش، تب و لرز، یا که مرضی خطرناک،
آرد به زمین، آن همه جبروتِ پر از بار.
این قصهٔ پشه، حکایتِ ابلهی نیست،
درس است به آن، کس که کند، خویش، خدایِ خویش.
آنان که به قدرت، دلِ عالم بسپارند،
غافل زِ شبی، که رسد، وقتِ شکستِ خویش.
ابرِ قدرتِ امروز، نه پاینده، نه جاوید،
هر لحظه، خطر، در کمینش، زِ هر امید.
آن ذرهٔ کوچک، که تو هی، پامال کنی،
روزی کندت، بند، زِ پا، تا به سرِ دید.
پس گوش به فرمان، که این چرخِ پر از راز،
گاهی دهدت، اوج، به یک پلک زدن باز.
و گاهی زند، بر تو، زِ نیشِ کوچکِ پشه،
تا یاد کنی، حق، و نسازی، به غرور، پرواز.