---
**قصیدهٔ مورچگان: درسِ استقامت**
در باغِ جهان، گر گذری بر تو فتد،
با دیدهٔ عبرت، به صفِ مور ببین.
آن لشکرِ کوچک، که ندارد سرِ طغیان،
با عزمِ گران، بر دلِ خاکی، دلیرین.
هر یک، پیِ کاری، به نهان، یا به عیان،
یا بارِ گران، یا که به کندن، به میان.
نه ناله، نه فریاد، نه آهنگِ تنآسایی،
همقافله، همراه، زِ جان، یارِ گران.
بنگر به نظامِ رهشان، چون ریلِ قطار،
پیچیده به هم، در دلِ صحرا و دیار.
هرگز نبری، راهِ دگر، جز به سویِ لانه،
با هوشِ غریزی، نبری، لحظهای، عار.
آن تنِ ضعیف، چون بهم پیوند گیرند،
کوهی زِ علف، یا که زِ گندم، به دلیرند.
جمعیّتِ ایشان، به عدو، حکمِ هلاکت،
کآن قدرتِ توحید، همه عمر، نصیرند.
گر آدمِ مغرور، کمی از این صفت آموزد،
از نظم و زِ کار، درسِ خود، راست، شنوزد.
جایی که شود، غایب ازین جمعِ پر از کوشش،
جز فتنه و آشوب، زِ او، حاصل ننموزد.
این مورِ حقیر، این همه درسِ شرف داشت،
کان قدرتِ مطلق، زِ او، فیضِ عجب داشت.
باید که بفهمیم، زِ هر ذره، حقیقتی،
کان حکمتِ پنهان، زِ خدایِ عرب داشت.
---