**قصیدهٔ انسان و میکروب: نجوای ناپیدا**
در آینهٔ گیتی، آن کس که بزرگ است
انسان، به گمان، بر همه چیز است امیر است.
با عقل و خرد، کوه و بیابان شکافد،
خورشید و مه و بحر، همه در کف تدبیر است.
اما چه غریب است، در این صحنهٔ هستی،
جزئی دگر است، از همان قدرت مستی.
میکروب، آن ذرهٔ ناپیدا و کوچک،
همراز تن و جان، همخانهٔ تندرستی.
انسان به غلو، خویشتن را گمان برد،
بر تختِ سلیمان، زِ پندار، گذر کرد.
غافل زِ نجوایِ هیاهویِ درون،
که در رگِ او، جانی دیگر، اثر کرد.
این غولِ متکبر، زِ خود غافل و شاد است،
در بحرِ وجودش، صد بحرِ دگر باد!
آن میکروبِ بینام، که کم دید کسی او،
در خلوتِ سلول، گه دوست، گه فریاد.
گاهی به مدد، جانِ انسان دهد او،
همسنگرِ او، در نبردِ رنج و غمو.
گاهی به خیانت، در آرد تنِ بیمار،
کشتزارِ جانش، دهد حاصلِ اندوه و غم او.
پس کیست امیر، و کیست تابع در این رقص؟
کیست که رسد، بر همه چیز، او به جز عرض؟
آن ذرهٔ ناچیز، یا آنکه به خود نازد،
در حکمتِ این چرخ، نه آغاز، نه امض.
هر ذره، جهانی، هر خرد، گسترهای دور،
هر زنده، پیامی، زِ حق، صاحبِ نور.
با خویش نسنجیم، برون را زِ درون را،
که در هر دو جهان، هست نشانِ پرِ غرور.
---