جنگ انسان و پشه در یک قصیدهٔ در باره تعامل
جنگ انسان و پشه
جنگ انسان و پشه
این یک قصیده در باره تعامل انسان و پشه است.
سپیده چون بدمد، انسان به کار خیزد
پشه ز راه رسد، از کمین سوار خیزد
آن یک به نان و قلم، در پیِ ساختنِ روز
این یک به خونِ رگ و بازوی نزار خیزد
انسان به فکرِ جهان، خانه، نام و نان باشد
پشه به ذوقِ نیش، از شبِ تیره کار خیزد
او تختِ خواب نهد، این بر فرازِ سر گردد
او چشم بر هم نهد، این ز غوغا کنار خیزد
انسان به یک کفِ دست، سپاهِ شب بشکافد
پشه به یک گریز، از هزار حصار خیزد
گاهی به دود و به دام، مردِ خردمند جوید
گاهی به صاعقه، آن ریزِ شرمسار خیزد
اما عجب که در این جنگِ کوچکِ پنهان
گاهی بزرگیِ انسان ز صبر و وقار خیزد
کین دشمنِ ریز، اگر چند خونخوار باشد
از او به ما درسِ بیداری و هوشیار خیزد
شب را اگر چه به نیشِ خود آشفته سازد
روز از دلِ رنج، روشنیِ بسیار خیزد
پس گرچه پشه به تن، جنگِ خویش میآرد
انسان ز جنگِ صبورانه، به اعتبار خیزد
این است قصهی آن رزمِ بیسلاحِ دو تن
کاین یک ز عقل، و آن یک ز غریزه، به کار خیزد