---
### ۱. از زبان سوسکها: «سفر به دشتِ سپید و غولِ بیحرکت»
در میانِ شکافهای تاریک و مرطوبِ زیرِ زمین، ما در آرامشِ خود بودیم. اما ناگهان، آن «خورشیدِ بیرحم» (لامپ دستشویی) روشن شد و دنیای ما را در معرضِ دید قرار داد.
ما از پناهگاهِ خود بیرون آمدیم تا از «دشتِ سپید و صاف» (کاشیها) عبور کنیم. دشتِ سپید، بسیار سرد و لغزان بود. اما ناگهان، لرزشی مهیب زمین را تکان داد. یک «غولِ عظیم و بیحرکت» (کودک) در مقابل ما ایستاده بود.
او مثل یک مجسمه از گوشت و پوست، در میانِ نورِ خیرهکننده خشک شده بود. ما لرزشِ تندِ قلبش را از زیرِ آن لایه از پوست حس میکردیم؛ بویی شبیه به نمک و ترس در هوا پیچیده بود. ما برای او هیولا بودیم، اما برای ما، او فقط یک مانعِ بزرگ و ترسناک بود که در میانِ نورِ درخشان، مثل یک کوهِ بیجان، راهِ ما را به سمتِ تاریکی سد کرده بود.
---