عنوان: تأملی در سایهٔ سوسکها
در خلوتِ سردِ شبستانِ دستشوییِ تنگ،
دیدم سپاهی از سوسک، سیهپوش و درنگ.
تنها همه لرزان و دل از چندش پر،
چشمم به زمین بود و زمان میرفت به چنگ.
بزرگ و سیهاند و دلآزار به چشم،
جنبیدنشان آتشِ بیزاری و خشم.
در ظلمتِ نمناک به آهستگی روند،
گویی که جهان خانهٔ ایشان است به رسم.
اما به تأمل چو نظر کردم باز،
دیدم که در این خاک ندارند گناه.
آنان نه ز شر زاده شدند و نه ز کین،
در جستوجوی ناناند و پناهی ز تباه.
ما آدمیان دعویِ دانایی کنیم،
در آینهٔ عقل خود آقایی کنیم.
لیک آنکه ز خاک است و به خاکی گردد،
با سوسک چرا این همه رسوایی کنیم؟
بدیشان از آن است که با ما ناسازند،
خوبیشان از آن است که در کارِ جهان رازند.
پاکیزهکنِ پسماندِ این عالماند،
بینام و نشان خادمِ این خاکِ درازند.
آخر من و آن سوسکِ خاموشِ سیاه
هر دو رهِ یک خاک رویم ای آگاه.
من تیغ کشیدم به هیاهوی هراس،
او رفت و ندانست ز خشمم چه گناه.
پس در دلِ من پرسشی آرام گرفت:
کی خوب و که بد در نظرِ عالمِ شگفت؟
شاید که جهان آینهای ساده نبود،
ما نیز برای دیگری سوسکِ نهفت.
:::