هیاهویِ عدمِ قطعیت در دستشویی
شب بر لبهٔ خواب ایستاده بود و خانه خاموش،
فیزیکدانی خسته ز فرمول و تخته و هوش.
آمد به خلوتی که نه آزمایشگه است و نه رصد،
جایی میانِ کاشی و آب و بوی نمناک و خموش.
ناگاه دید: سوسکی زرد از شکافِ گوشه گذشت،
چون ذرهای که از دلِ میدان گذر کند بینقش و نقش.
موران به صف چو معادلاتی ریز و پیوسته،
میرفتند از کناری به کنارِ دگرِ کاشیفروش.
پشه به چرخشِ نرم در هوای نمناکِ اتاق،
چون فوتونی رها میانِ موج و ذرهٔ خاموش.
ککی جهید و از نظر افتاد در یک آن—
چون پاسخِ دقیق که گریزد ز ذهنِ نکتهپوش.
دانشمند خیره شد و آهسته با خود گفت:
�ای اصلِ عدمِ قطعیت، چه شور داری در آغوش!
من سالها تو را در دلِ فرمول جستم،
تو اینجایی—در هیاهویِ همین جنبشِ موشوخروش.
نه جایِ دقیق، نه سرعتِ قطعی در این جهان،
حتی در این مکانِ حقیر و در این فضای خموش.�
پس خندید و چراغ را کمی آهستهتر کرد،
تا مبادا جهانی فرو ریزد از یک خروش.
و شب گذشت و او دانست در خلوتِ فکر:
گاهی بزرگترین راز، در کوچکترین جوش.
:::