قصیدهٔ کوانتوم در دستشوییِ نیمهشب
نیمهشب است و خانه فرو رفته در سکوتِ کبود،
دانشمندِ خسته ز آزمایش و فرمول و نمود.
پیش از آن خوابِ سبک بر پلکِ او سایه زند،
رفت تا گوشهٔ کوچک، به همان خلوتِ محدود.
لیک ناگاه جهانِ دگری گشت پدیدار،
در همان کاشیِ سردی که به چشمش ننمود.
سوسکی زرد چو ذره به مدارِ کفِ سنگ،
میخزید آهسته گویی به قانونِ وجود.
مورچهها صف کشیده چو قطارِ نظریه،
میگذشتند ز مرزی که کسی حدش نبود.
کچ
پشهها موج زنان در هوای مرطوبِ شب،
چون فوتونهای سرگردان میانِ تار و درود.
کککی جست و گریخت از خطِ دیدِ دانش،
مثل آن ذره که از قطعیتِ ما بربود.
مرد خندید و نشست لحظهای بر لبِ فکر:
«چه عجب! عالمِ من نیز چنین پرگره بود.
سالها در پیِ فرمولِ جهان گشتم و باز
پاسخِ راز در این صحنهٔ ناچیز گشود.
این حشراتِ حقیرند؟ نه، ای ذهنِ مغرور—
هر کدام آینهای از نظمِ پیچیدهٔ بود.»
پس چراغ از نظرِ خویش کمی نرم گرفت،
تا مبادا که جهانی به شتابی بسود.
و به آرامیِ شب گفت: «جهان گرچه بزرگ،
گاه در کاشیِ یک دستشویی نیز نمود