قصیدهٔ شادیِ دانش
ای صبحِ تازه، خندهٔ خورشید در جهان
امروز جان گرفته ز شادی زمین و جان
در باغِ فکر، بادهٔ دانایی آورند
تا عقل مست گردد و دل گردد آسمان
چون ذرهای که در دلِ هستی به رقص شد
آغاز شد **حرکتِ چرخشی**ِ بیکران
در چرخِ شوق، هر دلِ بیدار میتپد
چون موجِ نور در گذرِ کهکشاننشان
از رازهای ریزِ جهان پرده برفتاد
وقتی شکفت **طیفِ مولکولی** در عیان
هر خطّ نور، قصهٔ پنهانِ ذرههاست
از نغمههای علم، جهان شد پر از بیان
گفتا خرد: که هرچه در این بزمِ ذرههاست
جوید همیشه حالتِ **کمترین انرژی** آن
لیک آن زمان که شوق به جانها شرر زند
جهدِ نهان رسد به خروشِ **تکانه**دان
ناگاه شورِ تازه به ذرات جان دهد
چون برقِ عشق، ذرهٔ خاموش **برانگیخت** آن
پس خنده زد جهان و سرودند ذرهها
کاین رقصِ علم، جشنِ دلِ آدمیان
:::