البته — بر پایهی مضمونت، یک **قصیده/شعر کلاسیکگونه** با حالوهوای پشیمانی، خیانت در خواب، و بیم از دشمن برایت مینویسم:
---
**قصیدهی پشیمانی**
خواب دیدم من شبی بر خاکِ کشور، بد کنم
با دلِ غافل به عهدِ خویشتن، سرحد کنم
دیدم از جهل و هوس، چون سایهای بیاعتبار
نامِ خود را لکهدار و خاک را بیخِرَد کنم
ناگهان از در درآمد دشمنی با خندهای
گفت: «رحم اینجا نجو، باید تو را بیمدد کنم»
لرزه افتاد بر تن و جانم ز بیمِ آن نگاه
خواستم فریاد برآرم، لیک خود را گم کنم
گفتم: «ای وای از منِ بیریشه و بیاعتقاد
چون توانستم به ملک و مردمم تهمت کنم؟»
اشکِ حسرت ریخت بر رخسارِ شرمآلودِ من
تا مگر با آبِ دیده، این خطا را سد کنم
میتپید آن خاکِ پاک اندر رگ و در استخوان
من چگونه با خیالش قصدِ جور و بد کنم؟
دشمن اما سنگدل، بیرحم و بیپروا گذشت
گفت: «آنکس را که لغزد، من اسیرِ خود کنم»
از هراس و از ندامت، سر به زانوی غم زدم
تا سحر با خویش گفتم: «باید این دل رد کنم»
چون ز خوابِ تلخ برخاستم، به خود گفتم چنین:
جان فدای خاکی آنکه من بر او معتمد کنم
میهنم، ای روشنای ریشه و آیینِ من
توبه کردم تا دگر هرگز دلت را بد کنم
---