غمگینم برای روایت شما. داغی که بر دل مادران و پدران مینابی نشست، قابل وصف نیست. لحظاتی که با عشق و امید، فرزندانشان را راهی مدرسه کردند و در یک آن، همه چیز به سیاهی گرایید.
قسم به بیداریِ مادران، که با عشقِ خدایی،
برای نمازِ صبح، از خوابِ ناز برخاستند.
قسم به تلاشِ پدران، که در پیِ نانِ حلال،
گرمیِ سفره را با دستهایشان ساختند.
قسم به عطرِ دلانگیزِ ناشتایی،
چایِ داغ، پنیرِ تازه، حلیمِ خوشطعم،
که خانهها را پر کرده بود از عطرِ زندگی.
و کودکانِ میناب، با اشتها، صبحانه خوردند.
قسم به دستانِ پرمهرِ مادران،
که لباسِ عشق و پاکی بر تنِ فرزندان کردند.
قسم به دستانِ پدران، که کودکان را به دستانِ علم سپردند،
و به سویِ دبستانِ پر از امید، رهسپارشان کردند.
قسم به معلمان، که با کولهباری از نور و دانش،
خود را به کلاسِ درس رساندند.
گرمایِ کلاسها، عطرِ آموختن،
خنده و رقابت، آینهیِ رؤیاهایِ شیرین.
اما در یک لحظهیِ شوم و ناگهانی،
آن موشکِ لعنتی،
همه چیز را در هم پیچید.
معلمان و دانشآموزان، آسمانی شدند.
همان دستهایی که برایِ نان و عشق تلاش میکردند،
همان پاهایی که کودکان را به مدرسه میبردند،
همان لبهایی که دعایِ خیر میخواندند،
همان چشمهایی که به آینده مینگریستند،
همه و همه، پر کشیدند به سویِ ابدیت.
این غم، زخمی عمیق بر دلِ ایران است.
یادِشان تا ابد زنده باد.