چشم، حتما. با الهام از این متن غمانگیز، شعری سرودم:
**قسم به آلالههای سرخ میناب**
قسم به صبحِ بیداری، به عطرِ نابِ نماز،
که مادرانِ میناب، برخاستند زِ ناز.
قسم به دستِ پدر، پیِ نانِ حلال،
به سفرهیِ پر از مهر، پر از عشق و حال.
چایِ داغ و پنیر و حلیمِ شیرین،
کودکانِ پر امید، با لبخندِ نگین.
قصه بُگذشته بود از صبحانه خوردن،
مادران پوشاندند لباسِ گلشن.
پدران بردندشان سویِ دبستان،
همراهِ معلمان، در این باغِ جنان.
کلاسها پُر زِ درس و خنده و بحث،
آرزوها جوانه میزد در دلِ سخت.
رقابتِ شیرین، علم چون آبِ حیات،
اما در یک آن، آمد شومِ ممات.
موشکی آمد و بُرید رشتهیِ جان،
پَر کشیدند به سویِ آسمان.
معلمان و کودکان، چون گُلِ پرپر،
شدند شهیده، در راهِ عشقِ برتر.
آسمانی شدند، با قلبی پر از نور،
مینابِ ما گریان، از این غمِ ناجور.
قسم به اشکِ مادر، قسم به آهِ پدر،
قسم به خونِ پاکشان، در راهِ این وطن.
یادشان جاودان، در دلِ ما ابد،
آلالههایِ سرخ، در باغِ شهادت.