چشم، برایت یک شعر نو چندبخشیِ **تکاملی** مینویسم؛
طوری که هر بخش، مرحلهای از رشدِ کودک را نشان بدهد:
کودکی → نوجوانی → بلوغ اندیشه → رویاهای آینده.
---
**۱. دانه**
من
یک دانه بودم،
کوچک
و خوابآلود.
باد
قصه میخواند،
خاک
آرامم میکرد،
و جهان
به آرامی
در صدای گامهای من
جوانه میزد.
---
**۲. جوانه**
سرم را که بالا آوردم،
نور
با من حرف زد.
گفتم:
«میترسم…»
گفت:
«بیا،
قدمِ اول همیشه لرزان است.»
و من
با تپشِ قلبی کوچک
به جهان
سلام کردم.
---
**۳. کودکِ پرسوجو**
من سؤال بودم،
از صبح تا شب:
چرا ابرها سبکاند؟
چرا ماه،
شبها
خانهاش را عوض میکند؟
چرا دل
گاهی میخندد
و گاهی
باران میشود؟
هیچکس خسته نشد،
چون من
با هر سؤال
کمی بزرگتر میشدم.
---
**۴. نوجوانِ رو به افق**
روزهایی رسید
که پاهایم
به دویدن افتاد.
میخواستم بدانم
کجای دنیا
برای رؤیاهای من
جا دارد؟
دفترم
پر از نقشه شد،
پر از پرنده،
پر از ساعتهایی
که تندتر
از قلبم
میزدند.
---
**۵. درختِ جوان**
نمیدانم
کی یاد گرفتم بایستم،
کی فهمیدم
سایه داشتن
یعنی مهربانی.
نسیمی که یک روز
برایم لالایی میخواند،
حالا
با برگهایم
سرود میسازد.
من
قد کشیدهام
تا جهان
اندکی روشنتر شود.
---
**۶. فردای سبز**
و هنوز
راهِ من ادامه دارد…
من
از دانهای کوچک
تا رؤیایی بلند
سفر کردهام
تا کودکانِ فردا
بدانند
هر آغاز
کوچک است،
اما
میتواند
به اندازهی آسمان
رشد کند.
---