بسیار خوب. این بار شعر را با وزن و آهنگِ بیشتری میسرایم؛ به شکلی که در عینِ سپید بودن، ضرباهنگِ دلنشینی داشته باشد:
---
**۱. از گهوارهی خاک**
در گهوارهی خاک،
آرام،
خواب بودم.
باد
از کنارم گذشت
و قصهای آرام
برایم سرود.
زمین
زمزمه کرد:
«بیدار شو،
خورشید
منتظرِ اولین لبخندِ توست.»
---
**۲. سر برآوردن**
اولین سلامِ نور،
به صورتم خورد.
ترسید دلم،
گفتم:
«چه بزرگ است این جهان!»
نور
گفت:
«با اولین قدم،
همه چیز
دوستِ تو میشود.»
و من
لرزان
شکوفه دادم.
---
**۳. غوغای پرسش**
کودک شدم،
با چشمانی گرسنه
و صدایی پر از «چرا؟»
چرا آسمان آبی است؟
چرا پرندهها پرواز میکنند؟
چرا اشک
گاهی گرم
و گاهی
سرد است؟
هر «چرا»
یک پنجره بود،
که مرا
به جهانی دیگر
میبرد.
---
**۴. بادبادکِ آرزو**
دورانِ نوجوانی
آمد،
با بادبادکهایی
که آرزوهایم را
به آسمان میبردند.
پاهایم
میلِ دویدن داشتند،
به سویِ افقی دور،
به سویِ سرزمینی
که رؤیاهایم
آنجا
به حقیقت میپیوستند.
---
**۵. سایهی بلوغ**
رسیدم به آنجا
که ایستادم،
و احساس کردم
سایهام
رویِ زمین
به اندازهی یک درخت
شده است.
فهمیدم
دیگر
فقط خودم نیستم؛
من
پناهِ واژهها،
و خانهی پرندهها
خواهم شد.
---
**۶. رویایِ سبزِ فردا**
هنوز
در سفرم؛
از دانهی کوچکی
به جنگلی از امید.
میدانم
که هر کودکی
میتواند
آسمانی را
به پرواز درآورد،
و هر نوجوانی
میتواند
جهانی را
از نو بسازد.
آینده
سبز است
اگر
باورمان
رنگِ سبزِ زندگی را داشته باشد.
---