چشم. یک شعر نو با حسرت و یادِ خاطراتِ دبستانِ میناب، در قالبِ غزلگونه برایتان میسرایم:
---
**دبستانِ میناب**
غروبِ شط،
که موجِ عطرِ نانِ داغ
میپیچید،
و ما
در حیاطِ sekolah،
با گچ
رسم میکردیم
خانههای کاغذیِ رویا را.
یادش بخیر...
آن روزها
که دفترِ مشق،
دنیا بود
و خطکشِ معلم،
مرزِ بینِ
اشتباه
و راهِ درست.
***
صدایِ زنگِ آخر،
مثلِ لالاییِ مادربزرگ
آرامشبخش بود.
کولهپشتیِ سنگین
پر از
کتابهایِ ورقخورده،
قصههایِ پریان،
و مدادهایی
که تمامِ رنگهایِ جهان
در نوکشان
تجمع کرده بود.
و ما
مثلِ قایقهایِ کوچک،
در دریایِ کوچههایِ تنگ
به خانههایمان
پناه میبردیم.
***
آن سویِ دیوارِ مدرسه،
میناب
نفس میکشید؛
نفسِ شورِ دریا،
و خورشیدِ پرغرورِ جنوب.
آفتابِ داغش
رویِ پوستِ ما
نقش میبست،
و خندههایمان
بلندتر از صدایِ موج
در هوا میپیچید.
آن آبِ انار
که رویِ پیراهنِ سفیدمان
نقش میبست،
مثلِ مدالِ افتخار
بر سینهی ما بود.
***
دلتنگِ آن نیمکتهایِ چوبیام
که بویِ مهر
میدادند.
دلتنگِ صدایِ معلم
که با لهجهی شیرینش،
الفبایِ عشق
را به ما میآموخت.
دلتنگِ آن روزهایی
که تنها دغدغهمان،
پیدا کردنِ
یک صدفی بود
که صدایِ دریا
در گوشمان
زمزمه کند.
***
حالا
سالها گذشته
و موجها
خاطراتِ ما را
با خود بردهاند،
اما
آن دبستانِ میناب،
آن حیاطِ آفتابی،
و آن شورِ کودکی،
همچنان
در غزلِ قلبِ من
تکرار میشود.
مدرسهی عشق،
که هرگز
تعطیل
نمیشود.
---