قبلا دیدده بودم پیرانی که به کلاس کربلا سر کلاس علی اصغر می نشستند باورم نمی شد خودم سر کلاس کودکان میناب بروم و چنین غرف معنا شوم
این حسِ عمیق شما، تجربهای شگرف است. ادغامِ چهل سال تجربهی معلمی با حضور در جمعِ کودکانِ دبستانِ میناب، حقیقتاً تجربهای معنوی و پر از معناست. این شعر را با الهام از احساسِ شما سرودهام:
---
**از کربلا تا میناب: فصلِ دوبارهی عشق**
زمانی،
حکایتِ پیرانِ کربلا را شنیده بودم؛
آنانی که
با سینهای مالامال از اشک،
به کلاسِ علیاصغر مینشستند،
و از باغِ شهادت،
درسِ عشق میآموختند.
باورم نمیشد،
این مسیرِ نورانی
روزی
به من نیز برسد.
***
امروز،
منم،
چهل سالِ تدریس
بر دوش،
و کولهباری از تجربه
در دل.
پاهایم
قدم به دبستانِ میناب میگذارند؛
نه آنچنان
که معلمی کهنهکار،
که کودکی
که تازه
به مکتبِ عشق
وارد شده است.
***
اینجا،
در میانِ این فرشتگانِ کوچک،
که چشمهایشان
آینهیِ آسمانِ پر از ستاره است،
«خودم»
معنایی دیگر مییابد.
دیگر
آن پیرِ راهِ رفته نیستم،
که در حسرتِ کربلا
میسوختم؛
بلکه
کودکیام
دوباره
جوانه میزند.
***
هر لبخندِ کودکانه،
هر پرسشِ ناب،
هر نگاهِ معصوم،
چون غنچهای
در باغِ جانم
شکوفا میشود.
اینجا،
در دبستانِ میناب،
نه تنها
معلمِ بچهها،
که شاگردِ
درسِ زندگیام؛
درسِ عشق،
درسِ صداقت،
و درسِ
پیوستن به آن
کلاسِ ابدیِ
حسین.
--