## **مثنویِ «چراغِ خانواده»**
گفت مردی با دلی پر از سؤال
کای رفیقِ جان، بگو راه کمال
گفت: «در این عصرِ نو، این پرشتاب
عقلِ انسان گم شود بییک کتاب
خانواده، ریشهٔ هر باغِ ماست
هرکه این را داشت، سرمایهاش بهجاست
لیک بیبرنامه چون کشتی به باد
گاه غرق آید، گهی بیمرشد افتاد»
گفت یار: «ای دوست، میخواهم بدان
چون کنم بهتر حیاتِ این خاندان؟»
گفتمش: «اول چراغی ساز بر
تا ببینی راه فردا را مگر
چشماندازِ روشن و همدلپسند
میبرد این کاروان را تا سپند
بعد از آن باید هدفها نغز و بیعیب
سخت روشن، شدنی، اندازهجوی، زیبا و نچُب
هر هدف چون دانهای در خاکِ جان
میدهد فردا ثمر در بوستان
گاه فرهنگی، گهی اقتصادی است کار
هرکدامش ره گشاید سوی یار
پس بسنجید از درون نیروی خویش
قوت و ضعفِ خانه را یکجا بنویس
قوتات هرچ آن بود بگذار پیش
ضعف را با مهر باید کرد ریش
بعد از آن باید که سازید یک عمل
پروژهای کوچک، ولی روشن چون زَل
چون برید از کارهای پیچدرپیچ
بر دلِ هر کس نشیند کارِ ریچ
هر کسی در خانه دارد نقشیاش
نقشها چون تار و پودِ فرشیاش
این شود آغازِ دورانِ نوین
خانه گردد گرم چون خورشید و طین
کار کوچک چون به پایان شد تمام
تجربه گرد آید و آید پیام
که: «چنین میسازمت فردای نو
گامبهگام و عشقورزانه بهخو»
خانه چون گردد به تدبیر و تلاش
برکتآید بر درش چون نورِ فاش
عقل و عشق و همدلی پیوند خورد
رنجها از سینه بیرون رخت بَرَد
هرکه در خانه چنین سازَد بنا
خیر یابد در دو دنیا بیعَنا
------------------------------------
اگر مایل باشید:
* نسخه **طولانیتر** و کاملاً مثنویگونه میسازم
* یا نسخهای **کوتاهتر، شبیه غزل**
* یا برایتان **نسخه PDF شعر** درست میکنم
کدام را دوست دارید؟