? #به نام خداوند جان و خرد
کزین دانش و گفتار، جان میخرد
شنو ای دلانگیز، ای جانِ هوش
حکایت کنم زان پریرویِ نوش
طوطی که نامش به گیتی چو زر
بُوَد هوشمند و سخنگویِ در
به دربارِ شاهی، وزیرش یکی
طوطی بود، عقلش ز هر کس شکی
نه عقلِ بشر، لیک دانایِ راز
ز گفتارِ مردم، بیاموختی باز
به رنگینپر و طوقِ زرین به گردن
نشسته به ایوان، به حکمِ دل و تن
روزی شهنشاه، غمگین و دلافگار
به پیشِ طوطی، گشود رازِ اسرار
که ای مرغِ دانا، بیا گوش کن
غمِ دل مرا، نیک اندیش و نوش کن
بگو رازِ خود را، تو با من که گفت؟
که این جانِ من، گشته از درد، جفت
طوطی، که دید حالِ شاهِ زمان
بزد بال و پر، رفت بر بامِ آن
به آوازِ خوش، گفت: «ای پادشا!
غمِ دل مَکُن، من کنارت بیا!»
«چه گویی؟» بپرسید شاهِ دلیر
طوطی بگفت: «آنچه گویی، پذیر!»
«شنیدم که گفتی: "که رازِ نهان
به کس باز گفتم، زِ دستِ زمان!"»
«مرا در نهان، کس نگفته سخن
که گویم به تو، جز سخنهایِ من!»
شه از گفتِ طوطی، شگفت و چو دود
برآمد زِ اندوه، دلش را ربود
بگفتا: «طوطی، تو مردِ خدایی!
که دلِ منِ شاه، زِ تو یافته راهی!»
«زِ اسرارِ هر کس، تو دانی دلیل
کجا دیدهای، چنین مرغِ اصیل؟»
طوطی بخندید و گفت: «ای شهِ ما!
نه رازِ تو گفتم، نه حرفِ خطا!»
«شنیدم که گفتی، زِ دردِ نهان
برآوردی آه، زِ دستِ زمان!»
«من آن آهِ تو، بر دلِ خویش، داشت
که چون بازگویم، تو را شاد داشت!»
«من آنم که با هوش و با گوشِ تیز
زِ هر کس بیاموختم، یک تمیز!»
«گرت هوش باشد، زِ هر کس بیاموز
که دانش، بُوَد در جهان، بس دلافروز!»
چو این بشنید شاه، زِ طوطیِ پاک
دگر شد دلش، رفت اندوه و باک
بگفتا: «طوطی، تو استادی، تو پیر!
کلامت چو درّ است، بس دلپذیر!»
«تو را بر سرِ تاج، کنم تاجدار
که در هوش و گفتار، نداریش یار!»
«جز این نیست، جز هوش و گفتارِ ناب
نمیآید از مرغِ پاکیزه تاب!»
بدو گفت طوطی: «مرا تاجِ زر
نخواهد، جز آن کس که گوید، زِ در!»
«مرا جانِ پروردگار است، یار
که دانش دهد، وزِ دانش، نثار!»
«همین بس مرا، کزِ گفتارِ ناب
کنم شاد دلها، زِ هر دل، حساب!»
پس از آن، شهنشاه، دگر باره شاد
طوطی را به مهر، در آغوش داد
وزان پس، طوطی، چو استادِ دان
بیاموخت بر مردم، درسِ بیان
که هوش و سخن، گر بُوَد در نهاد
شود آدمی، بر جهان، چون نهاد!
***