به روی چشم؛ یک **مثنوی روایی** میسازم از **گفتوگوی یک کاسکو با دختر کوچولو**؛ شعری نرم، کودکانه، آهنگین و داستانمحور.
---
### مثنوی
به نام خدایِ محبتسرشت
که لبخند را بر لبِ کودک نوشت
به باغِ پریرنگِ خورشیدتاب
نشسته دُختری، به دل پر زِ خواب
کنارش قفسی کوچک و ظریف
درونش طوطی، سخنگو، شریف
کبوتر نه، مرغ عشقی نه هم
که کاسکوست او، خوش زبان در قلم
دخترک نازدانه با خنده گفت:
«کاسکوی من! بیدار شو، خستهات رفت؟»
طوطی به نرمی سرش را تکان
بگفتا: «سلام ای پریچهرهجان!»
دختر بخندید که: «وای! حرف زدی!
تو از بس بامزهای، دل بُردی!»
طوطی بگفتا: «تو هستی چراغ
که روشن کند خانه را روز و داغ»
«تو هر روز مرا مینوازی به مهر
به آوازِ کودک، به بازی و قهر»
دخترک آرام نشست روبهرو
پر از شورِ فردا، ته دل پر از بو
بگفتا: «ببین! امروز رقصم چنین
تو هم پا به پا من بیا در زمین»
طوطی پرید و به شاخهٔ چوب
سرودن گرفت، با نوای لطیف و خوب
به تقلید خنده، صدا را چنان
بَرآورد که گویی همان دخترک جان
دخترک حیران شد و گفت: «ای رفیق!
تو از من هم بهتر شدی در ملیح!»
طوطی بگفت: «رازِ من دوستیست
محبّت که باشد، زبان درستیست»
«تو هر روز با من سخن میکنی
به مهر و نوازش دلم میزنی»
«زِ این است که یادم بمانَد کلام
که آید به گفتارِ من التهاب»
دخترک آرام، پر از ذوقِ نور
ببوسید طوطی به صد عشق و شور
بگفتا: «تو بهترین دوستم شدی
که هم رقص کنی، هم سخن، هم شادی»
طوطی بگفت: «ای دخترِ پاکدل
تو باشی کنارم، جهان باشد دل»
«نه پر میخواهم، نه جنگل نه کوه
تو کافی که باشی، کنارم، گروه»
دختر بخندید و دستش تکان
بگفت: «تو شاد باش همیشه، روان»
و آن روز آفتاب در آسمان
به رقص آمده با دو یارِ جهان
یکی دخترک، مهربان و ظریف
یکی کاسکوی گرم و پر مهر و نیف
که در گفتگو، رقص، آواز ناب
به هم میسپردند شادیِ روز و شباب
---