، یک **مثنوی داستانی و احساسی** میسازم درباره دخترکی که **کاسکوی خود را گم کرده** و از هرکس که میبیند **کمک میخواهد و نشانه میدهد**؛ و مردم نیز هرکدام **نشانهای تازه یا خبری امیدبخش** به او میدهند.
---
### مثنوی «دخترک و کاسکوی گمشده»
به نام خداوندِ مهر و پناه
که اشکِ غمِ کودک آرد به آه
به روستای سبز و آرام و نرم
دخترک بود تنها، دلش پُر زِ گرم
کاسکوی نازش، پرندهٔ رفیق
پرید از قفس، رفت از آن باغِ بیگ
دخترک افتاد از غم به خاک
صدا زد: «کاسکو! کجایی؟ بیا، پاک!»
درِ خانه را باز گذاشت ز داغ
دوید از سرِ کوچه تا سرِ باغ
به هر رهگذر گفت با چشمِ تر:
«پرندهام گم شد، کمک کن پدر!»
نشانش چنین داد با دستِ ریز:
«پرش خاکستری، چشمهایش تمیز»
«زبونباز بود و صدا را خوشخوان
به من میگفت: عزیزم! بخوان»
پیرمردِ همسایه آهسته گفت:
«ندیدم، ولی صبح صدایی گذشت»
«چو آوازِ طوطی، کمی آن طرف
شود پشتِ درخت انارِ نجف»
دخترک دوید و رسید از شتاب
به باغی که بوی گلش مستِ خواب
زنِ باغبان گفت: «هَلا دخترک!
دیشب پرندهای نشست اندکک»
«به شاخهٔ گردو، ولی زود رفت
چو فهمید سگها بدیدهاند سخت»
دخترک باز اشکش روان شد چو رود
ولی شعلهٔ امید هنوزش فزود
به میدان رسید و به مردِ نانوا
بگفت: «کاسکو دیدی آیا؟ بیا!»
نانوا گفت: «صبح، پیشِ دکان
شنیدم صدایی، شبیه اذان»
«نه اذان بود، رَنگِ صدا بود گو
گمانم که طوطیست، همانسو بههو»
دخترک دوید با دلی پُر تپش
به سمتِ صداها، به سمتِ دلِ خوش
به پلی رسید و چو ماهیفروش
بگفت: «کاسکوی من ندیدی به دوش؟»
مرد گفت: «دخترِ خوب و مهربون
پرندهای دیدم، پر و بال فزون»
«نشست روی تیرِ چراغِ بلند
به آوازِ کودک، ترانه بخند»
دخترک آهی زد و گفت: «ای خدا
کاش او باشد و کاش یابم صدا»
رهسپار شد باز با قلبِ گرم
نفسنفسان، بیقرار و بیشرم
که ناگاه شنید از فرازِ اریب
صدایی لطیف و پر از رنگِ سیب
صدایی که گفت: «عزیزم کجایی؟
بیا، بیا! من اینجا، نزدت هوایی!»
دخترک فریاد زد: «آه ای رفیق!
تو اینجایی؟ ای مهربانِ دقیق!»
به پشتِ درختی رسید آن زمان
کاسکو نشسته، به چشمش نشان
پرید و نشست روی شانهٔ او
کشید دخترک دست بر پرِ مو
گفت: «رفیق من! دلم مرده بود
ولی از امیدم جهان زنده شد»
و مردم که از دور نگاهش به مهر
بگفتند: «دیدی؟ محبت چه سِحر!»
و اینگونه دخترک و یارِ پرِ مُهر
شکستند غم را به شادی و مهر