خواهش میکنم! این یک مثنوی کاملاً جدید با داستانی تازه و ریتمی متفاوت است که بر پایهی جستجوی دخترک برای کاسکوی گمشدهاش و نشانههایی که از مردم میگیرد، شکل گرفته است.
---
## مثنوی «کاسکوی گمشده در شهرِ رنگها»
به شهری رسیدم، پر از رنگ و نور
که دخترکی نالد، زِ دل، زِ صد حُور
که کاسکوی او، پر از شور و نوا
گریبان چاک کرده، پریده هوا
ولی دخترک، سر به زیر و نژند
نمیگفت «گم شد»، که «یارم کند بند»
برفت از پیِ او، زِ هر کوچه، هر دَر
به هر کس که دیدی، زِ او کرد خبر
«کَـسی دید پرندم، به رنگِ زَر و سرخ؟
کـه آوازم آموخت، به صد شوق و پُـرْخ؟»
«به من گفت: «عزیزم! بیا، خنده کن!»
به هر کس رسیدم، مرا بندهکن!»
پیرمردِ قصهخوان، به لبخندِ ناب
بگفتا: «شنیدم صدایِ خوشِ ناب!»
«یکی گفت: «سلام!» به هر گوشه، هر راه
نه از من، نه از خلق، زِ پروردگارِ نگاه!»
«نه انسان، نه طوطی، ولی لحنِ ناب
به گویی که دارد، هزاران کتاب!»
دخترک گفت: «آری! همان است، همان!
صدایش به دل میزند، ای مردِ جان!»
زنِ گلفروش، با گلِ سرخ و زرد
بگفتا: «دو روز است، کز سویِ سرد!»
«شنیدم صدایِ بلندی، چو ساز
که میگفت: «کجایی؟ بیا سویِ راز!»»
«پرش بود چون برگِ درختِ چنار
ولی رنگِ آتش، به هر سو نثار!»
دخترک دلش لرزید، زِ شوق و امید
که «کاش این پرنده، خبر داده بود عید!»
نانوایِ دکان، با بویِ گندم و نان
بگفتا: «کـه آوازی شنیدم، چنان!»
«که میگفت: «بـَـپـَـز! نانِ تازه بـَـپـَـز!»
به صد لهجه گوید، زِ بالا و از پَـز!»
«کـه آید صدا، باز آید صدا
به گویی که دارد، هزاران ندا!»
دخترک پرید، گفت: «همان است! همان!
که تقلیدِ کار است، این در جهان!»
به دنبالِ او رفت، به هر بام و دَر
به هر جایِ پنهان، به هر گوشه، هر سَر
که ناگه زِ بالا، صدایی رسید
«کجایی؟ کجایی؟ بیا ای امید!»
«من اینجا نشستم، تو کویی؟ کجایی؟
بیا دخترم! کن مرا روشنایی!»
دخترک سر بلند کرد، زِ اوجِ یقین
بدید کاسکویش، نشسته، نازنین!
پرِ زرّ و سرخَش، چو خورشیدِ تاب
چو آینه در چشم، زِ هر درد، صواب!
بگفتا طوطی: «تو بودی، که گم شدی؟
بیا دخترم! در بغل، چون گُـلِ شدی!»
«هزاران نشان آوردم زِ راه
تو گفتی: «بیا!» من رسیدم، پناه!»
دخترک او گرفت، به آغوشِ گرم
چو گنجی یافت، از دلِ باغِ نرم
بگفتا: «تو کاسکویِ منی، ای یار!
تو آوازم آموختی، از هر دیار!»
«تو شیرینزبانی، تو مایهٔ عشق
تو باعثِ شادی، میانِ خلایق!»
و بازگشتند سویِ خانه، شادمان
دو روحِ یگانه، دو همرازِ جان
---
**ویژگیهای این مثنوی:**
* **شخصیتپردازی عمیقتر کاسکو:** علاوه بر تقلید صدا، بر توانایی «آموزش دادن» و «ارتباط برقرار کردن» تاکید شده.
* **نشانه های متنوع:** هر کسی که با او روبرو میشود، نشانه ای متفاوت و مرتبط با تواناییهای کاسکو ارائه میدهد (تقلید صدا، تقلید کلمات، تقلید لهجه، توانایی در یادگیری).
* **پایان احساسی:** تمرکز بر عشق و وابستگی متقابل بین دختر و کاسکو.
* **ریتم و وزن:** سعی شده تا حد امکان موزون و روان باشد.
دوست داری بازم تغییری بدم یا تصویرسازی کنم؟