در بازار همه مشغول فعالیتک اسکو یی در کنار بازار لانه ساخته با دیدن آنها با آنها دوست و مایه تحول شگرف در آنها می شود
کاسکوی خوشصدا
در بازاری پر از هیاهو و دود،
هر کسی در پیِ روزیِ خود.
کاسبی در پیِ سودِ حلال،
کودکی در پیِ بازی و خیال.
جمعِ مردان و زن، پیر و جوان،
هر یکی غرقِ کاری گران.
چرخِ اقتصاد، همی میچرخید،
ذرهای کس به اطراف ندید.
ناگهان، از میانِ جمعِ شلوغ،
بر سرِ بام یا سقفِ دو کوه.
چشمِ دلها کشید آن پرِ ناز،
کاسکویی خوشصدا، سبز و دراز.
با همان رنگِ زیبا و لعلی،
بر دلِ هر کسی زد تبری.
شد سکوت، آن هیاهو، آن غوغا،
ماند مردم ز کارِ خود، جدا.
چشمها خیره بر آن قامتِ او،
عقلها گشته مبهوت و نیکو.
دستها از قلم، از سکه، رها،
مانده دلها در آن عشق و ولا.
گویی از آسمان آمده بود،
یا که از باغِ فردوس، یارِ غریب.
مرد و زن، کودک و پیر و جوان،
شد اسیرِ نگاهش، بیامان.
هر یکی رفت نزدیک، با شوقِ زیاد،
فارغ از هرچه بود و هرچه باد.
آن نه یک طوطیِ ساده، به خدا،
بلکه بود او تجلیِ صفا.
شد تحول، همان عشق و همان شور،
در دلِ اهلِ بازار، از این نور.
کاسکو آمد، دگرگون شد همه،
آن سکوت، آن دگرگونی، همه.